رضا قلى خان ( هدايت )

786

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خانه‌فروشى كنايه از عرض تجمّل و بيان برك و سامان چنان كه حكيم خاقانى كفته عشق بكسترد نطع پاى فروكوب هان * خانه‌فروشى مكن آستنى برفشان خانه‌كن كنايه از مدبر و ناخلف است چنان كه شيخ سعدى كفته خرابت كند شاهد خانه‌كن * برو خانه آباد كردان ز زن خراس خراب و خركاه سبز و خركاه كاوپشت و خركاه مينا كنايه از خردل باشد خردل با اول مفتوح بثانى زده و دال مكسور كنايه از نامرد و ترسنده بود خرده‌دان كنايه از باريك‌بينى است خرده‌كافور كنايه از ستاره بود چنان كه عميد لومكى كفته در شمامه خورده كافور جوجو باز شد * عنبر تر كاروان بر كاروان آمد پديد ديكرى كفته روى زمين بخوردهء كافور شد نهان خرده‌كير كنايه از عيب‌كير باشد چنان كه شيخ سعدى كفته يكى خرده بر شاه غزنين كرفت * كه حسنى ندارد اياز اى شكفت خرده مرده ريزه‌ريزه را كويند خر در خلاب راندن كنايه از كارى بىنفع كه احتمال ضرر داشته باشد انورى كفته كاو پا اندر ميان دارو مران خر در خلاب خركاه ماه كنايه از هاله دور ماه باشد و آن را خرمن ماه نيز كفته‌اند چنان كه ظهير فاريابى كفته اى كرده كرد ماه ز شب خرمن * كريان ز حسرت تو چو باران من خركمان كنايه از سه چيز است اول كنايه از كمان بلند باشد دويم كنايه از كار بيفايده بود سيم كنايه از كار دشوار است خرمن كدا كنايه از كداى خوشه‌چين خروس طاوس دم كنايه از صراحى شراب باشد چنان كه كفته شده صراحى خروسى است طاوس دم خريدارگير كنايه از چيزى كه رواج و رونق داشته باشد و زود خريده شود خرى بر بام برده را فرود آوردن كنايه از آنست كه كسى را عزّت دهند و از اندازه تعدى كند دوباره او را از منصب معزول و از عزّت دليل نمايند چنان كه شيخ نظامى كفته بنادانى خرى بردم درين بام * بدانائى فرود آرم سرانجام خس بدهن كرفتن كنايه از عجز كردن و امان خواستن باشد و سبب اين امر آنست كه كفار هندوستان كاو را مىپرستند و بر اين عقيده‌اند كه كشنده كاو مؤبّد در جهنم خواهد بود و هركاه كفار هند بر جماعت غالب آيند آن جمع مغلوب خس را بدهن مىكيرند به اين معنى كه ما حكم كاو داريم لهذا هندوان بر او حربه نمىاندازند و او را نمىكشند خس‌پوش كنايه از امر قبيحى باشد كه آن را خواهند كه بمحسنات اصلاح دهند خسرو تارم چارم و خسرو خاور و خسرو سياركان و خشت زر و خشت زرين همه كنايه از آفتاب باشد خسرو هشتم بهشت كنايه از حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم است خشت در كالبد درست آمدن كنايه از تدبير درست است شاه را اين فريب چست آمد خشت در كالبد درست آمد خشت زر كنايه از آفتاب است خشك آخر كنايه از قحطسال است خشك آوردن كنايه از سكوت كردن بود از غايت اعراض و دماغ خشكى مولوى معنوى كفته مستى فزود اندر سرم خامش كنم خشك آورم * خواهى تمامش بشنوى امشب برو فردا بيا خشك باختن كنايه از كر و باختن است و در بعضى از فرهنكها مرقوم است كه ما يعرف خود تمام دربازد خشك جان كنايه از مردم مجروح و بىفضل باشد چنان كه مجد همكر كفته اين خشك جان نثار سر خاك هر دو باد * كاشعارشان چو آب روان آمد از ترى و در بعضى از فرهنكها كنايه از شخصى است كه عاشق نباشد و محروم بود از ياد دوست خشك جنبان در اصطلاح كسى را كويند كه حركات بىنفع و فايده كند چنان كه حكيم سنائى كفته اندرين ره نماز روحانى * زان نكوتر كه خشك جنبانى نپذيرد نماز بارخداى خشك * جنبان بود هميشه كداى مولوى معنوى كفته است چون حدث كردى تو ناكه در نماز * كويدت سوى طهارت رو بتاز ور نرفتى خشك جنبان مىشوى * خود نمازت رفت بنشين اى غوى خشك دامن كنايه از پاك دامن و نيكوكار بخلاف تر دامن خشك دهان كنايه از روزه‌دار و صايم است چنان كه مولوى معنوى كفته كوئى كه مىنسوزم و آتش همى زنى * مخمور را چو خشك‌دهان مىكنى مكن خشك‌ريش و خشك‌ريشه كنايه از دو چيز است اول كنايه از خشكى بود كه بر روى جراحت بسته شود چنان كه سيف اسفرنكى كفته با خشك ريش تيز فلك تن نهاده‌ايم * وز زخم كاه حادثه مرهم كشاده‌ايم ضياء الدين فارسى كفته نه دشمنت ز حوادث بمرك باز رهد * نه خشك‌ريش اجل به شود به پشما كند دويّم كنايه از بهايم بود چنان كه اكر كويند كه فلان خشك ريش مىكند اراده آن باشد